کوچيک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست
ولی مگه خداهم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هروقت دلم گرفت
|
(عاشق بی معشوق)(مرشاد شریفی) معشوق من کی هستی
| ||||
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 19:47 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 19:46 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
زمین نفسی دوباره میکشد
برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زنند سال نو میشود و پرنده ها خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره من ... تو ... ما کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ ... نقش ما چیست؟ ... پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ ... زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و چون همیشه امیدوار و سال نو مبارک ... زمین نفسی دوباره میکشد برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زنند سال نو میشود و پرنده ها خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره من ... تو ... ما کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ ... نقش ما چیست؟ ... پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ ... زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و چون همیشه امیدوار و سال نو مبارک ...
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 19:15 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
لره بعد از2سال ازسربازی برمی گرده،تو کوچه داداشش رو می بینه که ریشش << بلند شده و خیلی ناراحته،ازش می پرسه چی شده چرا ناراحتی،داداشش چپ چپ نگاهش می کنه وجواب نمی ده.می ره درخونه اون یکی داداشش رو می بینه که اون هم با ریشهای بلند وقیافه ناراحت نگا نگاهش می کنه،خیلی نگران می شه،می پرسه چه اتفاقی افتاده؟بابا طوری شده.اونم محلش نمی زاره.می ره تو خونه باباشو می بینه که ریشش حسابی بلند شده وخیلی ناراحته می که من می دونم که نه نه طوریش شده باباش با عصبانیت می گه پدرسوخته موقعی که داشتی می رفتی خدمت ریش تراش رو کجا بردی
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 18:37 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 21:57 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
![]()
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 13:18 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 23:35 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
تودلت یه زندونی برام ساخته بودی که هیچ راه فراری نبود به جرم عاشقی عذابم دادی ولی تو خودت عاشقتر از من بودی اشک چشامم دیگه هیچ فایده ای نداشت تو دلت به حبس ابد محکوم شدم ولی رنج عذاب دیگه چرا ؟مگه گناه من چی بود دستام دیگه قدرت نوشتن ندارن دلم خیلی خون, چرا هیچکس به داد من نمی رسه ؟ اشك چشام هم نتونست اين آتيش روخاموش كنه ,دلت چه بي رحمه بغضم داره می ترکه من دیگه جونی واسم نمونده ,ولی تو فقط فکر خودتی منو بدست آوردی ولی حالا من تورو از دست میدم با مرگم از این دنیا دلتو بدرود میگم به همه گفتم که مردم منو تو دل تو چال نکنن دیگه حتی نمی خوام هیچ اثری از من تو دلت باقی بمونه چشم انتظارم نمون آخه دیگه من بر نمی گردم سر قبرمم گل نذارمن مردم گریه نکن این بار برخلاف همیشه حرف من شد , نه تو رسیدی به من نه من به آرزوم ازوقتي ديدمت هرروز آرزوم توبودي ولي حالا ديگه نميخوامت بدرود عشق سوخته ....... [ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 23:14 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
يك داستان كوتاه مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. ..
.
.
.
.
.
![]() [ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 22:46 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
بی وفا جای تو هنوز در قلبم است ! کجایی که ببینی دلم در انتظار دیدن تو است ؟ بی وفا قلبم تا ابد برای تو است ، عشقم تا آخرش به نام تو است ! کجایی که ببینی دلم برای تو پر پر میزند! کجا رفتی ؟ هنوز در حال سوختنم ، کجایی که ببینی میخواهم برای تو بمیرم ! راستی معنای وفا را یاد گرفتی یا هنوز مثل گذشته میخواهی قلبم را بشکنی! حالا که آمدی با ما مهربان باش ، به من آرامش بده ، با ما وفادار باش ! آن لحظه که آمدی انتظار این را نداشتی که ببینی هنوز به پای تو نشسته ام ، هنوز با خاطرات تو زندگی میکنم ، هنوز دلم به چشمهای زیبای تو خوش است ، که به آن نگاه کنم ، بگویم فدای تو عزیزم ، دوستت دارم ای بهترینم ! نه فکر نکنم که باور کرده باشی هنوز تو را سرپناه لحظه های بی کسی میدانم ! از آن لحظه که تو رفتی ، تا این لحظه که آمدی آرام نبودم ، راستش را بخواهی در کوچه باغهای زندگی در جستجوی تو بودم ، هیچگاه خسته نشدم از اینکه آنقدر گشتم و گشتم و تو را ندیدم ! تو ای بی وفا کجا بودی ؟ نه نمیخواهم باور کنم که در آغوش کسی دیگر بودی! بگذار آنچه که در دلم است حقیقت داشته باش ، تو یک جای خوب بودی ، تو نیز در انتظار بازگشتی دوباره بودی ! بی وفا کجا بودی که ببینی هر گاه دلم میگرفت به آنجا میرفتم که همیشه با هم قرار میگذاشتیم ، آنجا مینشستم ، یک گل از شاخه میچیدم و جای تو میگذاشتم و با آن گل درد دل میکردم ، میگفتم گل من ، عزیز دل من ، میفهمی که چقدر دوستت دارم ؟هر که از آنجا رد میشد به من نمی گفت عاشقم ، میگفت این بیچاره دیوانه است! بی وفا به خاطر تو همه به من گفتند دیوانه ام ، اما هیچکس نفهمید که من دیوانه تو هستم! حالا که آمدی اول از همه وفاداری را برایم معنا کن زیرا من دیگر طاقت بی وفایی را ندارم!
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 22:41 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
![]() آنچه از من خواستی با کاروان آورده ام
یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده ام
از در و دیوار عالم فتنه می بارید و من بی پناهان را بدین دارالامان آورده ام
اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست کاروان را تا بدین جا با فغان آورده
ام
تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده ام
قصه ویرانه شام ار نپرسی خوش تر است چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده ام
دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود ازبرایت دامنی اشک روان آورده ام
تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم یک نیستان ناله و آه و فغان آورده ام
تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو در کف خود از برایت نقد جان آورده ام
تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد گوشه ای از درد دل را بر زبان آورده ام [ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 20:55 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
بی وفابودکه رفت....... تقدیم به قلبهای فشرده ،به
احساسات آتش گرفته ،به خاکسترهای برباد رفته دو
چشم بی قرارت را ، به یادم خوب حک کردی نپرس از
من تو ای هم درد، چرا این گونه دل سردی نبین تو خنده
ها یم را ، دل من تلخ گریان است میان بهت چشمانت ،
نگا هم سخت حیران است در این تنها یی ا فسوس
،نخواه گیرم دو دستت را مشو خیره به چشم من بگیر ،
از من نگاهت را به زیر سایه ی تردید ،مخواه عاشق
شوم آسان مخواه باور کنم دل را ،دلم خون است از یاران
در این نامردی دوران ، شکستن درد جانکاهی ست رسد
روزی که گویی تو ، دلم سودا گر آهی ست گذشته تا
ابد با ماست ، مشو دلخور ز چشمانم که من در این
شب افسوس ، همیشه وصل بارانم
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 2:16 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
بعد از ازدواج زن: منو دوست داری؟ مرد: البته زن: تا حالا به من دروغ گفتی؟ مرد: نه، چرا این سوال رو می پرسی؟ زن: منو مسافرت می بری؟ مرد: مرتب زن: منو کتک می زنی؟ مرد: به هیچ وجه زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟ همین متن رو از پایین به بالا بخونید ! [ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 23:39 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
بخششش را "بخش کن"...محبت را "پخش کن"... غضب "پریشانی" است...نهایتش "پشیمانی" است... "به طرف" گوش بده..."بی طرف" نظر بده... شکیبایی... بر هر "دعوایی"،"دواست"... هر چه "بضاعتمان" کمتراست..."قضاوتمان" بیشتر است... وقتی "عصبانی" هستم..."لب به لبخند" نمی زنم! با "خویشتنداری"..."خویشاوند داری"... "بخشش"...پاک کن "رنجش"... به "خشم"..."چشم" نگو... در اینکه با هم "تفاوت داریم"... با هم "تفاهم داریم"!؟ موقع عصبانیت..."داد نزن" خود را "باد بزن"! سوء تفاهم، "تیر خطایی" است...که از "گمان" رها می شود! انسان "خوشرو"...گل "خوشبو"ست. "آتشنشان" باش..."آتشفشان" نباش... از دورویی "دوری" کنیم...جای "دوری" نمی رود! وقتی "دور هم" جمع نشدیم..."دور از هم" منها شدیم! از "تنفر"..."متنفرم"... "می توانست" اینطور نباشد..."میتوانم" اینطور نباشم... [ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 17:55 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
[ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 5:56 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
عشق یعنی حســـــــرت شبهای گرم [ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 23:32 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
تو بهترین گل دنیایی [ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 1:29 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
عید قربان، عید فداکارى، ایثار، قربانى، اخلاص و عشق و بندگى، مبارک باد/ ز اسماعیل جان تا نگذری مانند ابراهیم / به کعبه رفتنت تنها نماید شاد شیطان را کسی کو روز قربان، غیر خود را می کند قربان / نفهمیده است هرگز معنی و مفهوم قربان را [ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 2:13 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
از آن روزی که سربازی به پا شد—ستم بر ما نشد بر دخـــتران شد [ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 1:38 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
ای مسافر !
ای جدا ناشدنی !
گامت را آرام تر بردار !
از برم آرام تر بگذر !
تا به کام دل ببینمت ....
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ...
و شگفتا! که زیستن با نیمی از روح، تن را می فرساید ...
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را .
مسافر من !
آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش .
با من سخنی بگو .
مگذار یکباره از پا در افتم ...
فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ...
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...
آرام تر بگذر ...
وداع طوفان می آفریند...
اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟!
باران هنگام طوفان را که می بینی !
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ...من چه کنم ؟
تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ...
ای پرنده !
دست خدا به همراهت ...
اما نمی دانی ...
نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ...
از خود تهی شده ام ...
نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید؟
[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 0:55 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
آرزو دارم....
.
آرزو دارم سایه ای باشی
بر سر لحظه های بی پناهم
همسفرم شوی در سکوت جاده ی تنهایی
تو ناز من هستی و من نیاز توام
سوز نهان در ساز توام
آرزو دارم زیر سقفی از مهربانی
برای هم باشیم
همچون آینه
صداقت را نثار همدیگر کنیم
[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 0:53 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
انشاء یک کودک
نام : کمال کلاس :دوم دبستان موزو انشا : عزدواج! هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. [ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 23:58 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
با توجه به قیمت تخم مرغ ، گوجه و نان اگر دوستی به شما گفت بریم خونه یه املت بزنیم بدوید شما جایگاه خیلی بالایی پیشش دارین [ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 0:16 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 20:14 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
وقتی رفتم هيچکي از رفتن من غصه نخورد هيچکي با موندن من شاد نشد وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت بغض هيچ آدمي فرياد نشد وقتي رفتم کسي گريش نگرفت اشکشو کسي نريخت پشت سرم راستي که بي کسي درد بديه منم انگار هميشه تو سفرم وقتي رفتم کسي قصش نگرفت وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد دل من مي خواست تلافي بکنه اما طفلي هيچ کاري که بلد نبود وقتي رفتم، نه که بارون نگرفت هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود اگه شب مي رفتم و خورشيد نبود آسمون خوب مي دونم، مهتابي بود چشمي با رفتن من خيره نموند به در و به آسمون و پنجره مي دونم خيلي ها گفتن چيزي نيست اينکه ماتم نداره بزار بره کي مي رم ، کجا مي رم، ميام يا نه ؟ کسي لااقل اينو سؤال نکرد انگاري مي خوام برم خريد کنم هيچکسي چيزي نگفت، حلال نکرد دم رفتن کسي حرفي نمي زد همه ساکت بودن و بي سر صدا يه نگهبان که ما رو نگاه ميکرد زير لب گفت به سلامتي کجا ؟ اين سؤال مهربون و بي ريا زير چشماش غمي بود داغ و کبود دم پرسش ساده يه غريبه بود کسي که اسم منم نمي دونست رفتن کسي گفت سفر بخير که واسم غريب و ناشناخته بود اما اون وقتي رسيد که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود بهتره اهالي رؤيامونو بدون توقعي، جواب کنيم نبايد حتي رو بهترين کسا توي بدترين جاها حساب کنيم
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 20:13 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
گفتم تو شيرين مني ... گفتا تو فرهادي مگر؟؟؟ گفتم خرابت ميشوم ... گفتا تو آبادي مگر؟؟؟ گفتم ندادي دل به من ... گفتا تو جان دادي مگر؟؟؟ گفتم ز کويت ميروم ... گفتا تو آزادي مگر؟؟؟ گفتم فراموشم نکن ... گفتا تو در يادي مگر؟؟؟
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 20:9 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
با تشکر از امید رضا شریفی مشاوره وبلاگ [ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 23:22 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
[ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 3:37 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
[ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 3:37 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
[ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 3:36 ] [ (-مرشاد= شریفی-) ]
|
||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||